حكيم ابوالقاسم فردوسى
609
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
شيرخواره را چه مىكند ؟ آن چوب همچون كشتى بر آب مىرفت . سرانجام چون سپيده سر از كوهسار برآورد ، آن تبنگو در جويبارى كه در آن رخت مىشستند و كارگران ، سرِ آن جوى را با سنگ بسته بودند ، بايستاد . در همان هنگام يكى از گازران « 1 » ، آن تبنگوى كوچك را بديد . پس برفت و آن را بيرون كشيد . چون در آن را بگشود و آن گستردهها را برداشت ، در آن كار شگفتزده شد . پس او را جامهاى بپوشانيد و با دلى شاد و روشن روان و پر اميد ، بشتافت . از سوى ديگر ، آن مردى كه از سوى هماى ، آن كار را مىديد ، شتابان به سوى هماى دويد و آنچه را كه از آن تبنگو و گازر ديده بود ، به دو بگفت . شاه بيدار كه چنين شنيد ، به آن مرد گفت : چيزى را كه ديدى ، بايد نهان بدارى . پروردن گازر ، داراب را چون آن گازر ، بيگاه از رود بيآمد ، همسرش به دو گفت : اكنون كه با اين جامههاى نيم خيس بازگشتهاى ، از چه كسى مزد خواهى يافت ؟ دل آن گازر از براى مردن كودك خردمندش از درد ، پژمرده بود . زن گازر نيز از درد كودك ، نالان و با رخسارى زخم زده و روانى تيره گشته بود . پس گازر به دو گفت : ديگر هوش بسر بازآور زيرا براى تو زشت باشد كه از اين پس بخروشى . اكنون اگر سخن من را نهان مىدارى ، رازى را به همسر سزاوارم خواهم گفت . بدان كه من در آن جويى كه جامهها را بر سنگ مىزنم و چون پاكيزه گردند ، به آب مىافكنم ، تبنگويى ديدم كه كودكى درون آن نهفته بود . اينك چون سرِ آن بسته را باز كنم ، تو را نيز به ديدن آن كودك نياز مىآيد . اگر چه ما را پسرى خردسال بود كه بسيار زندگانى نكرد و بمرد ليك اكنون پسرى ناخواسته ، آراسته با ديبا و گوهر بيافتى . چون گازر ، آن جامهها را بر زمين
--> ( 1 ) - گازُر به معناى رختشوى است .